تبليغاتX
اسلپ استیک
 

خب...

  بالاخره فراموش شدم

اما شاید زودتر از اینها با هم بودنمان پنچر شده بود ...

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 10:48 توسط ثمیلا صالحی |

 

برگ ها بلدند ریختنشان را برقصند .....

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 10:46 توسط ثمیلا صالحی |

 

تنهایی

این کلمه ی هجوم آورنده در عصر های جمعه . که اگر هر کس بگوید عصر جمعه ساعت دلپذیریست

دروغ گفته ( استثنا هم وجود دارد )

که اگر این چنین صبحی بعد از آن جمعه آمد حتما" خیلی هامان شاعریم و دلتنگ ....

بهر حال این جمعه هم برای ما باز با دلتنگی و تنهایی و پشیمانی از بی مهری های گذشته و نیامده گذشت و این صبح هم رسید و من هنوز زنی نیمه شاعر و  نیمه حسودم .

باشد که مهر مرا در آغوش بگیرد

 

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 10:32 توسط ثمیلا صالحی |

 

روز نو  ...  فصل جدید  ....

فرق نمی کند . بهر حال از بهار شروع می شود و به زمستان تمام .. یا بر عکس

مهره زرد  کوچیکه

یا  سنگ آبی بزرگ

خاطرات فقط خاطره اند

 و وقتی تمام شد ... تمام شد

آفتاب که بیاید

آفتاب که بیاید ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 10:6 توسط ثمیلا صالحی |

 

تمام شد ..

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 13:20 توسط ثمیلا صالحی |

 

 دوچرخه سواری روی آب

غرق شدن به تنهایی

و لذتی که می برم  از صدای برخورد لاستیک با کف استخر

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 14:50 توسط ثمیلا صالحی |

 

امروز نوشتنم نیامد اما جای سیلی کلمه ها هنوز درد می کند

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 10:14 توسط ثمیلا صالحی |

 

۱ - هنوز جمعه است ؟

۲- من در جمعه زندگی می کنم ؟

۳ - من حال زندگی کردن در روز های غیر از جمعه را دارم ؟

۴ - سوال و جواب در مورد جمعه یا هر چیز دیگر کمکی می کند ؟

 

پ.ن : نامه ها رو به نا مفهومی می رو ند 

+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 9:53 توسط ثمیلا صالحی |

 

شاید همه ی ما باید بیشتر آت و آشغال مان را دور بریزیم تا بفهمیم که کجاییم .                                                                                                                            نه . نه اینکه ببینیم کجاییم . بلکه ببینیم کجا نیستیم . هرچه بیشتر خرت و پرت دور بریزی  بهتر        می بینی .چیز ها وقتی بر عکس حرکت می کنند راه را درست می روند . عقب عقب راه برو و ببین که چطور  نیروانا* خودش روی زانویت می پرد .  مطمئن باش .

 

پ.ن : منظور همان مرحله ی نهایی کمال در بودیسم است و نه هیچ چیز دیگر

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 9:35 توسط ثمیلا صالحی |

 

چنگ اگر بود سرو دی بود

جام اگر بود شرابی بود ...

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 14:19 توسط ثمیلا صالحی |

 

مردم تمام عمرشان را انتظار می کشیدند .انتظار می کشیدند که زندگی کنند . انتظار می کشیدند که بمیرند .  توی صف انتظار می کشیدند تا کاغذ توالت بخرند .  توی صف برای پول منتظر می ماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های دراز تر می رفتند . صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می کردی که بیدار شوی . انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی . منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی تا بند بیاید ....                                                             منتظر غذا خوردن می شدی و وقتی سیر می شدی باز هم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد . توی مطب روانپزشک  با بقیه روانی ها انتظار می کشیدی و نمی دانستی آیا تو هم از آن ها هستی یا نه ......

چارلز بوکفسکی - عامه پسند (Pulp)

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 12:28 توسط ثمیلا صالحی |

 

شادی دیدن برفکها

وقتی سریال تمام شد ...

وقتی فکر می کردی یخچال مرده .....

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 10:6 توسط ثمیلا صالحی |

 

رسوایی لکه های قرمز روی کف سفید

جنگ دست من با تیزی خاطرات ...

+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 15:45 توسط ثمیلا صالحی |

 

امروز هم ندیدمت

امروز هم بیهوده بود بودن....

+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 12:22 توسط ثمیلا صالحی |

 

یک بهمن کوچک و اینهمه اتفاق در خط زمان .. 

+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 10:6 توسط ثمیلا صالحی |