خب...
بالاخره فراموش شدم
اما شاید زودتر از اینها با هم بودنمان پنچر شده بود ...
برگ ها بلدند ریختنشان را برقصند .....
تنهایی
این کلمه ی هجوم آورنده در عصر های جمعه . که اگر هر کس بگوید عصر جمعه ساعت دلپذیریست
دروغ گفته ( استثنا هم وجود دارد )
که اگر این چنین صبحی بعد از آن جمعه آمد حتما" خیلی هامان شاعریم و دلتنگ ....
بهر حال این جمعه هم برای ما باز با دلتنگی و تنهایی و پشیمانی از بی مهری های گذشته و نیامده گذشت و این صبح هم رسید و من هنوز زنی نیمه شاعر و نیمه حسودم .
باشد که مهر مرا در آغوش بگیرد
روز نو ... فصل جدید ....
فرق نمی کند . بهر حال از بهار شروع می شود و به زمستان تمام .. یا بر عکس
مهره زرد کوچیکه
یا سنگ آبی بزرگ
خاطرات فقط خاطره اند
و وقتی تمام شد ... تمام شد
آفتاب که بیاید
آفتاب که بیاید ...
تمام شد ..
دوچرخه سواری روی آب
غرق شدن به تنهایی
و لذتی که می برم از صدای برخورد لاستیک با کف استخر
امروز نوشتنم نیامد اما جای سیلی کلمه ها هنوز درد می کند
۱ - هنوز جمعه است ؟
۲- من در جمعه زندگی می کنم ؟
۳ - من حال زندگی کردن در روز های غیر از جمعه را دارم ؟
۴ - سوال و جواب در مورد جمعه یا هر چیز دیگر کمکی می کند ؟
پ.ن : نامه ها رو به نا مفهومی می رو ند
شاید همه ی ما باید بیشتر آت و آشغال مان را دور بریزیم تا بفهمیم که کجاییم . نه . نه اینکه ببینیم کجاییم . بلکه ببینیم کجا نیستیم . هرچه بیشتر خرت و پرت دور بریزی بهتر می بینی .چیز ها وقتی بر عکس حرکت می کنند راه را درست می روند . عقب عقب راه برو و ببین که چطور نیروانا* خودش روی زانویت می پرد . مطمئن باش .
پ.ن : منظور همان مرحله ی نهایی کمال در بودیسم است و نه هیچ چیز دیگر
چنگ اگر بود سرو دی بود
جام اگر بود شرابی بود ...
مردم تمام عمرشان را انتظار می کشیدند .انتظار می کشیدند که زندگی کنند . انتظار می کشیدند که بمیرند . توی صف انتظار می کشیدند تا کاغذ توالت بخرند . توی صف برای پول منتظر می ماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های دراز تر می رفتند . صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می کردی که بیدار شوی . انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی . منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی تا بند بیاید .... منتظر غذا خوردن می شدی و وقتی سیر می شدی باز هم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد . توی مطب روانپزشک با بقیه روانی ها انتظار می کشیدی و نمی دانستی آیا تو هم از آن ها هستی یا نه ......
چارلز بوکفسکی - عامه پسند (Pulp)
شادی دیدن برفکها
وقتی سریال تمام شد ...
وقتی فکر می کردی یخچال مرده .....
رسوایی لکه های قرمز روی کف سفید
جنگ دست من با تیزی خاطرات ...
امروز هم ندیدمت
امروز هم بیهوده بود بودن....
یک بهمن کوچک و اینهمه اتفاق در خط زمان ..